بیار جام لبالب بده به شادی عشق ندای عیش و طرب بشنو از منادی عشق
چو پا به عشق نهادی ز هولِ راه ، مرو به هیچ ره نشود گم غریب وادی عشق چگونه راه توانی به سوی مقصد برد چنین که مانده ای آخر تو در مبادی عشق در این طریق چو سر ها به زیر پا بینی عجب مدار که باشد طریق عادی عشق در این مسیر نبینی نشان گمراهی اگر که خویش سپاری به دست هادی عشق بهای وصل اگر نقد جان ز ما خواهد منم که دست به نقدم در این کسادی عشق چو عاکف از سر مستی به غم فشاند دست هر آنکه نوش نماید شراب شادی عشق
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
زین پس نه فسوس بخت بازنده کنم نه خاطر خویشتن پراکنده کنم نه فکر گذشته و نه آینده کنم خوش باشم و بر کار جهان خنده کنم
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی
برچسب:
نویسنده: نوید نعمتی